سال 1353: تراژدی سلطنت
شاه کاملن عقیده ی خود را عوض کرد و با انحلال دو حزب پیشین، حزب رستاخیز را تشکیل داد و اعلام کرد که در آینده یک دولت تک حزبی خواهد داشت ... هنگامی که روزنامه نگاران خارجی اشاره کردند که چنین بیانی با پشتیبانی وی از نظام دوحزبی مغایر است، شاه پاسخ داد: "آزادی اندیشه! دموکراسی! با پنج سال اعتصاب و راهپیمایی های خیابانی پشت هم ... دموکراسی؟ آزادی؟ این حرفها یعنی چه؟ ما هیچ کدام از آنها را نمی خواهیم."
حزب رستاخیز در جزوه ای با عنوان فلسفه ی انقلاب ایران اعلام می دارد ... "شاهنشاه فقط رهبر سیاسی ایران نیست. او در درجه ی نخست آموزگار و رهبر معنوی است که نه تنها جاده، پل، سد و قنات برای ملت خود می سازد، بلکه روح، اندیشه و قلب مردمش را نیز هدایت می کند."
ضربه بر پیکره ی چاپ و انتشار نیز ناگهانی بود. شمار عناوین منتشره در هر سال از 4200 عنوان به کمتر از 130 عنوان رسید ... در اواخر سال 1354، بیست و دو شاعر، داستان نویس، استاد دانشگاه، کارگردان تاتر و فیلمساز برجسته، به خاطر انتقاد از رژیم در بازداشت بودند.*
خون ایرانیان در انقلاب 57، پای ژاله ها در میدانهای شهر ریخت. شاه، صدای انقلاب را دیر شنیده بود.
سال 1383: کمدی ولایت
خامنه ای کاملن عقیده ی خود را آشکار کرد و با پشت پا زدن به دو جناح سیاسی، حزب پادگانی را تشکیل داد و با یک فریب انتخاباتی اختیارات ریاست جمهوری را به اختیارات خودش اضافه کرد. هنگامی که روزنامه نگاران داخلی به این ساختار غیرپاسخگو اعتراض کردند گفت: هشت سال بنام آزادی اندیشه به آرمانهای انقلاب خیانت کردید. آزادی و دموکراسی، اباهه گری و شیطانیست.
احمدی نژاد که برآمده از رای سوزی حزب پادگانی بود در همه ی سخنرانی های عوامفریبانه اش پیوسته می گفت: رهبر ما نه تنها نهضت علمی و نرم افزاری، بلکه روح و اندیشه و قلب ما را هدایت می کند.
از اواخر سال 1384 تا کنون، روشنفکران و هنرمندان و دانشگاهیان و روزنامه نگاران، دوباره در زندان بوده اند و صنعت چاپ و عرصه ی فرهنگ در محاق فرو رفته است.
خون ایرانیان در کودتای 88، در راه آزادی از انقلاب! در خیابان و زندان ریخت. آقا، خون مردم را پای آزادیخواهان نوشت.
نتیجه:
حاکمان ما دارند دور خودشان می چرخند. فرقی هم نمی کند که شخص اول مملکت، شاه باشد یا آقا. نتیجه ی همه ی شکلهای قدرت مطلقه، مرگ و استبداد و عقب ماندگیست.
شاه کاملن عقیده ی خود را عوض کرد و با انحلال دو حزب پیشین، حزب رستاخیز را تشکیل داد و اعلام کرد که در آینده یک دولت تک حزبی خواهد داشت ... هنگامی که روزنامه نگاران خارجی اشاره کردند که چنین بیانی با پشتیبانی وی از نظام دوحزبی مغایر است، شاه پاسخ داد: "آزادی اندیشه! دموکراسی! با پنج سال اعتصاب و راهپیمایی های خیابانی پشت هم ... دموکراسی؟ آزادی؟ این حرفها یعنی چه؟ ما هیچ کدام از آنها را نمی خواهیم."
حزب رستاخیز در جزوه ای با عنوان فلسفه ی انقلاب ایران اعلام می دارد ... "شاهنشاه فقط رهبر سیاسی ایران نیست. او در درجه ی نخست آموزگار و رهبر معنوی است که نه تنها جاده، پل، سد و قنات برای ملت خود می سازد، بلکه روح، اندیشه و قلب مردمش را نیز هدایت می کند."
ضربه بر پیکره ی چاپ و انتشار نیز ناگهانی بود. شمار عناوین منتشره در هر سال از 4200 عنوان به کمتر از 130 عنوان رسید ... در اواخر سال 1354، بیست و دو شاعر، داستان نویس، استاد دانشگاه، کارگردان تاتر و فیلمساز برجسته، به خاطر انتقاد از رژیم در بازداشت بودند.*
خون ایرانیان در انقلاب 57، پای ژاله ها در میدانهای شهر ریخت. شاه، صدای انقلاب را دیر شنیده بود.
سال 1383: کمدی ولایت
خامنه ای کاملن عقیده ی خود را آشکار کرد و با پشت پا زدن به دو جناح سیاسی، حزب پادگانی را تشکیل داد و با یک فریب انتخاباتی اختیارات ریاست جمهوری را به اختیارات خودش اضافه کرد. هنگامی که روزنامه نگاران داخلی به این ساختار غیرپاسخگو اعتراض کردند گفت: هشت سال بنام آزادی اندیشه به آرمانهای انقلاب خیانت کردید. آزادی و دموکراسی، اباهه گری و شیطانیست.
احمدی نژاد که برآمده از رای سوزی حزب پادگانی بود در همه ی سخنرانی های عوامفریبانه اش پیوسته می گفت: رهبر ما نه تنها نهضت علمی و نرم افزاری، بلکه روح و اندیشه و قلب ما را هدایت می کند.
از اواخر سال 1384 تا کنون، روشنفکران و هنرمندان و دانشگاهیان و روزنامه نگاران، دوباره در زندان بوده اند و صنعت چاپ و عرصه ی فرهنگ در محاق فرو رفته است.
خون ایرانیان در کودتای 88، در راه آزادی از انقلاب! در خیابان و زندان ریخت. آقا، خون مردم را پای آزادیخواهان نوشت.
نتیجه:
حاکمان ما دارند دور خودشان می چرخند. فرقی هم نمی کند که شخص اول مملکت، شاه باشد یا آقا. نتیجه ی همه ی شکلهای قدرت مطلقه، مرگ و استبداد و عقب ماندگیست.
فاطی رجا - صاحب فضیحه الملوک، تابستان 2568 هنوز شاهنشاهی (شاهنآقایی!)
*منبع: ایران بین دو انقلاب . یرواند آبراهامیان . نشر نی . 1380 . صفحات 542 تا 545 .
*

2 comments:
ما همچنان دوره می كنیم شب را و روز را هنوز را...
هان ای دل عبرت ازدیده عبرکن هان
سلام:
بسیارعبرت آموزاست.تاریخ تکرار می شود وآنان که بایدعبرت گیرند نمی توانندیا نمی خواهند ودرنتیجه هم هیچ تفاوتی ندارد.
ارسال يک نظر